gegli

پرندهء آتش

× تاريخچه پروازواينكه آدمي به چندصورت پروازميكند
×

آدرس وبلاگ من

ashiyaneh.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/ahamed

شاه و جام ودل پاك عاشق

پادشهی رفت به عزم شکار

با حرم و خیل به دریا کنار

خیمه شه را لب رودی زدند

جشن گرفتند و سرودی زدند

بود در آن رود یکی گرداب

کز سخطش داشت نهنگ اجتناب

ماهی از آن ورطه گذشتی چو برق

تا نشود در دل آن ورطه غرق

بسکه از آن لجه به خود داشت بیم

از طرف او نوزیدی نسیم

قوی بدان سوی نمی کرد روی

تا نرود در گلوی او فروی

شه چو کمی خیره در آن لجه کشت

طرفه خیالی به دماغش گذشت

پادشهان را همه این است حال

سهل شمارند امور محال

با سر و جان همه بازی کنند

تا همه جا دست درازی کنند

جام طلایی به کف شاه بود

پرت به گرداب کذایی نمود

گفت که هر لشکری شاه دوست

آورد این جام به کف آن اوست

هیچ کس از ترس جوابی نداد

نبض همه از حرکت ایستاد

غیر جوانی که زجان شست دست

جست به گرداب چو ماهی زشست

آب فروبرد جوان را به زیر

ماند چو در در صدف آبگیر

بعد که نومید شدندی ز وی

کام اجل خورده خود کرد قی

از دل آن آب جنایت شعار

جست برون چون گهر آبدار

پای جوان بر لب ساحل رسید

چند نفس پشت هم از دل کشید

جام به کف رفت به نزدیک شاه

خیره در او چشم تمام سپاه

گفت شها عمر تو پاینده باد

دولت و وقت تو فزاینده باد

جام بقای تو نگردد تهی

باد روان تو پر از فرهی

روی زمین مسکن و ماوای تو

بر دل دریا نرسد پای تو

جای ملک بر زبر خاک به

خاک از این آب غضبناک به

کانچه من امروز بدیدم در آب

دشمن شه نیز نبیند به خواب

هیبت این آب مرا پیر کرد

مرگ من از وحشت خود دیر کرد

دید چو در جای مهیب اندرم

مرگ بترسید و نیامد بر

دید که آنجا که منم جای نیست

جا که اجل هم بنهد پای نیست

آب نه ، گرداب نه ، دام بلا

دیو در او شیر نر و اژدها

پای من ای شه نرسیده بر او

آب مرا برد چو آهن فرو

بود سر راه من سرنگون

سنگ عظیمی چو که بیستون

آب مرا جانب آن سنگ برد

وین سر بی ترسم بر سنگ خورد

جست برویم ز کمرگاه سنگ

سیل عظیم دگری چون نهنگ

ماند تنم بین دو کورا ن آب

دانه صفت در وسط آسیاب

گشته گرفتار میان دو موج

گه به حضیضم برد و گه به اوج

با هم اگر چند بدند آن دو چند

لیگ در آزردن من یک تنند

بود میانشان سر من گیرودار

همچو دوصیاد سر یک شکار

سیلی خوردی زدو جانب سرم

وه که چه محکم بد سیلی خورم

روی پر از آب و پر از آب زیر

هیچ نه پا گیرم و نه دست گیر

هیچ نه یک شاخ و نه یک برگ بود

دست رسی نیز نه برمرگ بود

آب هم الفت ز پیم می گسیخت

دم به دم از زیر پیم می گریخت

هیچ نمی ماند مرا زیر پا

سر به زمین بودم پا در هوا

جای نه تا بند شود پای من

بود گریزنده زمن جای من

آب گهی لوله شدی همچو دود

چند نی از سطح نمودی صعود

باز همان لوله دویدی به زیر

پهن شدی زیر تنم چون حصیر

رفتن و باز آمدنش کار بود

دائما این کار به تکرار بود

من شده گردنده به خود دوک وار

در سرم افتاده ز گردش دوار

فرفره سان چرخ زنان دور خود

شایق جان دادن فی الفور خود

گاه به زیر آمدم و گه به رو

قرقر می کرد مرا در گلو

این سفر آبم چو فروتر کشید

سنگ دگر شد سر راهم پدید

شاخه مرجانی از آن رسته بود

جان من ای شاه بدان بسته بود

جام هم از بخت خداوندگار

گشته چو من میوه آن شاخسار

دست زدم شاخه گرفتم به چنگ

پای نهادم به سر تخته سنگ

غیر سیاهی و تباهی دگر

هیچ نمی آمدم اندر نظر

جوشش بالا شده آن جا خموش

لیک خموشیش بتر از خروش

کاش که افتاده نبود از برش

جوشش آن قسمت بالاترش

زان که در آن جایگه پر زموج

گه به حضیض آمدم و گه به اوج

گفتی دارم به سر کوه جای

دره ژرفی است مرا زیر پای

مختصرک لرزشی اندر قدم

راهبرم بود به قعر عدم

هیچ نه پایان و نه پایاب بود

آب همه آب همه آب بود

ناگه دیدم که برآورده سر

جانوری یله از دور و بر

جمله به من ناب نشان می دهند

وز پی بلعم همه جان می هند

شعله چشمان شرربارشان

بود حکایت گر افکارشان

آب تکان خورد و نهنگی دمان

بر سر من تاخت گشاده دهان

دیدم اگر مکث کنم روی سنگ

می روم الساعه به کام نهنگ

جای فرارم نه و آرام نه

دست زجان شستم و از جام نه

جام چو جان نیک نگه داشتم

شاخه مرجان را بگذاشتم

پیش که بر من رسد آن جانور

کرد خدایم به عطوفت نظر

موجی از آن قسمت بالا رسید

باز مرا جانب بالا کشید

موج دگر کرد ز دریا مدد

رستم از آن کشمکش جزرومد

بحر مرا مرده چو انکار کرد

از سر خود رفع چو مردار کرد

شکر که دولت دهن مرگ بست

جان من و جام ملک هر دو رست

شاه بر او رفعت شاهانه راند

دخترخود را به بر خویش خواند

گفت که آن جام پر از می کند

با کف خود پیشکش وی کند

مرد جوان جام زدختر گرفت

عمر به سر آمده از سر گرفت

لیک قضا کار دگر گونه کرد

جام بشاشت را وارونه کرد

باده نبود آنچه جوان سر کشید

شربت مرگ از کف دختر چشید

شاه چو زین منظره خشنود بود

امر ملوکانه مکرر نمود

بار دگر جام به دریا فکند

دیده برآن مرد توانا فکند

گفت اگر باز جنون آوری

جام زگرداب برون آوری

جام دگر هدیه جانت کنم

دختر خود نیز از آنت کنم

مرد وفا پیشه که از دیرگاه

داشت به دل آرزوی دخت شاه

لیک به کس جرات گفتن نداشت

چاره بجز راز نهفتن نداشت

چون زشه این وعده دلکش شنید

جامه زتن کند و سوی شط دوید

دختر شه دید چو جان بازیش

سوی گران مرگ سبک بازیش

کرد یقین کاین همه از بهر اوست

جان جوان در خطر از مهر اوست

گفت به شه کای پدر مهربان

رحم بکن بر پدر این جوان

دست و دلش کوفته و خسته است

تازه زگرداب بلا جسته است

جام در آوردن از این آبگیر

طعمه گرفتن بود از کام شیر

ترسمش از بس شده زار و زبون

خوب از این آب نیاید برون

شاه نفرمود به دخترجواب

بود جوان آب نشین چون حباب

بر لب سلطان نگذشته جواب

از سر دلداده گذر کرد آب

عشق کند جام صبوری تهی

آه من العشق و حالاته

پنجشنبه 26 دی 1392 - 8:35:52 AM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
× برای این پست نظرات ارسالی پس از تایید مدیر وبلاگ به نمایش در خواهند آمد

آخرین مطالب


التفات کن


بزم مقرب


خواب نوشین


پنج اصل


لعنت ابدی و قصاید امشب و غزلها


آینه سایه پوشید در قهقه افتاد


طوفان


گل نرگس نفس نفس منصور


بادکردن پوست زمان


شعرمحرم بحران دستها از حامدرحمتی


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

54880 بازدید

67 بازدید امروز

40 بازدید دیروز

334 بازدید یک هفته گذشته

Powered by gegli.com

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

این وبلاگ به وسیله شبکه اجتماعی نخبگان گوهردشت (گگلی) ایجاد شده است

برای ااطلاعات بیشتر و عضویت در اولین شبکه اجتماعی ایران اینجا را کلیک کنید

ورود به گوهردشت