gegli

پرندهء آتش

× تاريخچه پروازواينكه آدمي به چندصورت پروازميكند
×

آدرس وبلاگ من

ashiyaneh.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/ahamed

باغ را می آفریند

ها کن هو کن

باغ را می آفریند

به زنده باشی به شوکران میخندد

تا آسمانی در پاییزعاشقانه شکافته شود

در گریه ی همه ی دریاهاازتاراج سیاهی

در دل شب

دستی بی تردیدبرشانه ی

ژولیده ی شب آمده

باغ را می آفریند

این معجزه ی پاییزست

امامجمر معجزه در دستان توست

پرنده با پرواز می آفریند

آفریده میشود

درمزه ی خشک تکرار

دندان شکیبایی را

درشکست دروغ پرده نشین

آینه و بلورحباب

 بهم می فشارد

به تلخی ی شوکران از میان

دود وآهن و خاکسترمیخندد

پرواز را در خاکسترخیال روشن میکند

با سجده ای بر دل مردمان صبور

در شبستان گرم زمستان

پرنده ی آتش را می زاید

باغ را می آفریند

ها کن هو کن

ازروي خيلي از خطهايي

 كه براي پاهاي يخ بستت

كشيدن بايدپرواز كني

پایین تر از کوچ

نازنین

در التهاب آتشی سوزان
اسیرآتشکده ی نمرودچشمانت
آه و دودی کو

از آتشی که برآشیان ققنوس فکندی

نه اشکی

نه پرنده ی آتشی 

بماندبرجا

شعله های زردی رُخسار دستانم را

با آرایه های محبت تو آبیاری کرد

چه نفرینی از این بدتر
که لبخندت پرپر می شود

خوشاوقتی که باشد صیّاد شیفته ی صیدش
در سمای عروس زیبا

شهودکن

معشوقه عاشقست

در
تزدواج
دوست داشتن وآفرینش

زندگیست
شعله ای ازآتش
که شالوده ی آن
در گوهر تابناک بینش

سرشته شده

همه آهیم و نگاه

نشسته در چشمه ی بی گناهی

نبودی جستجویی نبود

تا در تقدیس گاه هیجای زمان

تا قطره به درخششت دریا شود

به دل نشینی ی احساس شیفتگی
درشورانگیزی

ازسروده های سپید زدوده میشود

زنگارهنوز

از عطر صدا و شمیم نسیم گیسویت

در هذیان واگویی ی سرداب سرابی

در دلهره ی پاییزجریان میابم

مرورخواب زمستانی

با آلایش اسیدی

وبارانی چونان گوهر
شود مهمانِ تو آخر
ولی ساقی کسی دیگر

بهره ی سایه ها
از ظلمت تردید وشب
یا سحاب آرزو
از روزن درد فلک

چه می باشد

آخ زان لبخند سهل ممتنع
چیست شعف ماهی
زین وحشت تکرار شب

چه فرجامی از این بدتر

که باشد کودکت در بر

و عشقِ تازه ای در سر
شگفتادود و خاکستری از

ایزدی گردیده برپا

ها کن هو کن

در مه تردید

می گذرددردی از میخ پولادین
خزیرخزان پوشیده ای که
خزه بوسیده
گلسنگ باورش را
وپس از مرگ
در پیله ی شب ها
در پیکره اش خنده ی تیشه میپیچد

سقوط بی پایانی ست
گذشتن از
آبشار موهایت

در انتشارنوروآینه

میدانم پنهان كرده ای هویتم را

زبانه می کشدازحرم شرم نگاهت

شعله آتش جان پنهانیت

نامم را به من بگو

نقشم را به من بده

خوابهای کودیکم را پس بده

از بی ستارگی

بر آسمان پر ستاره ی گیسویت چنگ میزنم

وصدای خود را در چاه

دوستت دارم های کوه باورمیکنم

درچشمداشت چشمی به رنگ آرزوی

برکه

از سرپنجه ی انگشت خواهشی

قطره ای شبنم بربال گل نمی چكد

ودر قنوت دستهایت كبوتری آشیانه  نمی کند

از استعاره ی گره ی روسری

یا مجاز بی محل چتر و نسیم و باران

با سلامی درگوش تردید

فاصله در آینه محو نمیشود

در آفتاب بلند خیالم

کفشهایت را رو به آمدن و ماندن

جفت میکنی

درهمیشگی ی بی نهایت

اما همینم شکر که مرا یاد می کنی

درسكوتت سكوت بی صدارا فرياد ميكني

تا پنجره ها گشوده شوند

چشمه درعمقِ نگاهت درخشانست

میخواهم چون نیلوفر آبی جوانه زنم برآستان گردنت

تا راهی به دلت بیابم
بیچاره دلم
عمری است

نازنینا

میخواهد
در ازدحام بزرگراهی سنگلاخ
راه جویدبه دیواره ی خیس

سفالی گلدان

در ساحل شنی در حسرت بازگشت قایقی

پراز لبخندسفیدپوشان ماهیگیر

بیا

 

ترانه كنیم خاطره ی

شبنمی

رقصان

بیا که دیو تنهایی
شکسته باده و جامم

نگاه کن

بر گلبرگ اطلسی ها ومیخك ها

گلدان سفالین شمعدانی ترک برداشته

ریشه ای عریان نورانیست

شكوفه ای هوای باغچه دارد

شاعری عاشق دلتنگ پرواز است

كه زندگی را بارها گریسته  است

با تو تمام فصلهایم بهار

بی تو تمام امید و آرزوهایم

پریشان و شیدا

در این غروب صورتی

در عشقبازی خورشید وافق

تشويش داري و زير چانه ات عرق ميكند
از شرم و حيا انگشتهاي پايت را به كفشت فشارميدهي
و به زوزه گرگ بي محلي ميكني
تا شايد اينبار دوستي هميشگي بيابي

اگر باکشیدن ماشه ی حیات

آغوش بگشایی

مرگ را هدف می گیرم
چون پرده میرقصم
شبیه بلبلی مست ترانه میخوانم
و چون شمعی
در عشقت می میرم

پیراهنی بدون دکمه می آویزم

كفشهايم را از اساطير بيرون كشيده
براي نگاه در خشانت برق می اندازم

 تا چون پروانه اي بردلت بشينم

در باغی آنسوی تنهایی

حتی بی فانوس،
در سکوت،

باکوله باری از خورشید
آکنده ازشبتاب  برای آیینه
آکنده از ارس برای پرنده

همدم پرواز قاصدک

همنشین ضیافت آئینه

از گیسوی سبز گندم زارهای همیشه مغرور

سبزه ای گره میزنم

وای به روزهایی که صورتت در آینه جا می ماند
و آنگاه در چشمانِ من بخواب میرود
در لحظه های بی شتاب

پرنده بودن را دوست دارم
حتی اگر گنجشک باشم

بی تو اما بهارچون هوسیست زنده بگور

که میرقصند در خاك فریادشان را

ای کاش آسمان دلت ابری نبود

چشمان تو بارانی نبود لبخند تو آفتابی بود

تا زیر باران بارانی نبودم

پاییز سوختن یک نیستان بی قراری و احساس و شور

در اشتیاق وصال چشمان چراغ روشن اشک

بهارعاشقان

در روزهای بی کسی و بی حوصلگیست

در بلندای کوه تنهایی

هیچکس پنجره نمی گشاید

نفس کم آورده ام

و آژه هامحصور ابری تشنه بر گلو

دژخیمیست

خود را درکوله بارم مینهم

چشم انتظار خنده های وداع در انتظاری

در انتظارم

میسوزم؛ قطره ای برخاکسترم

نمی چکد

در تنهایی ام درخلوتی گشوده نمی شود

تابزدایم از هنوز این تکرار بی تکراررا

با هرم شفا بخش نفسهایت

باعطرعاشقانه های دوستت دارم دوستت دارم

در آغوش گرم گلهای رز

در اعترافی صادقانه برجرم

کشت و کارشبانه های باران رویا

در گندمزار

افسانه ای در معراج دگردیسی

سقوطی از آبشارگیسوی نگاهت

در آهستگی و پیوستگی

در خانه بدوشی

 می وزدبادسرخی

به زیر پرهای ریخته از عشق

بال پرستو

میخروشدموج اشکی از چشم پرستو

در سما

پرنده یعنی پرواز

پرنده ی آتش زاده میشود

در لحظه های تب دارودم کشیده ی

زبان سرخ و سبزدرختان

خیس از باران شصت

آمدم تا با شمعی روشن

برکام برهوت سکوت سیاه همگنان

با رسالتی از لوتوس

بدرخشدزندگی

همچون

ستاره ی دنباله دار

درآمدشد شهاب قلم مویی

دلها سر خورده در حوض نقره ی

ها جستم و واجستم

نت سرگردان نیمه وقتی بی نقش

کلنجارمیرود با کودکانه هایم

ها کن هو کن

نازنینا بیا

جشنی سپید
پیکی مستانه بنوشیم
دوری شاهانه برقصیم
ابرسپیدبرشانه های ققنوس

سواراسب سپید را بیاراییم

شعری عاشقانه بخوانیم

عهدی جاودانه ببـندیـم

پرده ها را بکشیم

پنجره ها را باز کنیم

ستاره ها را بیدارکنیم

در گذرگاه طلوع تومنتظرم
بالهایم در اشتیاق آب می شود

ازآبی ی دریا و آسمان عشقت
دلم بي قرار ديدار
سرود چشمه در صبح جاريست

نم نمك اشكي ز چشم آسمان مي چكد
قلب من در سینه در هوایت می تپد

رویا با چراغ پارسایی بر

رف سیمی آیینه و عشقی ماندگار
برنگارینه ی تار تارِ گیسوان طلایی ی لایق هوس

در دفتر دلواپسی تو

ارغوانی می نویسد در حوض رنگ در بی ریایی

دنیایی سبز و زرد وآبی و آلبالویی

سفیدساده ی ساده دلچسب عاشقی

آری سفید را دوست دارم

ودوست دارم دوستم بدارند

به هوس و وسوسه

به خنده و نیشخند

به دل ودیده

به نادیده نا شنیده

تا فقط تو با شی ای عشق

از ترجیع بند نگاهت

شاخه میکشد

بهار چه زیبا

با دلی آشوب زده وبیتاب

تا اوج تشویش ودلواپسی ی ناب

شاخه داد بر خشکسالی نگاه تو

پرستوی مهاجردر مرداب دستان تو

شکوفه ی مهربانی نشاند

و

این همه دگردیسی
از مد چشمانت
متولد شد

رسالتی که شعله ی شقایق رو به بادوآه نباشد
رسالتی که وابسته به وسوسه و اندوه نباشد

زانوی بغل کرده
از حبس اشکها ، پشت پلک های دلتنگی

گشوده میشود

ها کن هوکن

دوشنبه 28 شهریور 1395 - 8:12:03 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
× برای این پست نظرات ارسالی پس از تایید مدیر وبلاگ به نمایش در خواهند آمد

آخرین مطالب


التفات کن


بزم مقرب


خواب نوشین


پنج اصل


لعنت ابدی و قصاید امشب و غزلها


آینه سایه پوشید در قهقه افتاد


طوفان


گل نرگس نفس نفس منصور


بادکردن پوست زمان


شعرمحرم بحران دستها از حامدرحمتی


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

60467 بازدید

329 بازدید امروز

55 بازدید دیروز

650 بازدید یک هفته گذشته

Powered by gegli.com

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

این وبلاگ به وسیله شبکه اجتماعی نخبگان گوهردشت (گگلی) ایجاد شده است

برای ااطلاعات بیشتر و عضویت در اولین شبکه اجتماعی ایران اینجا را کلیک کنید

ورود به گوهردشت