gegli

پرندهء آتش

× تاريخچه پروازواينكه آدمي به چندصورت پروازميكند
×

آدرس وبلاگ من

ashiyaneh.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/ahamed

شعرمحرم بحران دستها از حامدرحمتی

عطر تربتت در هر نمازهشیارم می كند درچنین رزمی با یزید سربدارم می كند بهرظلم هرشقی چون شیر مستم میكند من كه هیچم هیچ هیچ حق پرستم میكند حامدرحمتی page 4 بحران دستهایت نمیگویم برای من باش، نمیگویم باران كه بارید زیر یك چتر برویم ازبحران دستهایت نمیگویم از غروب كشدارجمعه های بی تو و فنجان قهوه ای كه از انتظار تلخ شد نمی گویم فقط كمی واضح تر روی خیالم بنشین نترس...گفتم كه نمی گویم،نمی گویم،نمی گویم ازین به بعد فقط می خورم.....حرفهایم را و فرو می دهم بغض هایم را ولی عجب لقمه ی گلوگیریست این بغض لعنتی پایین نمیرود بگذریم بگذریم از اینكه تمام پرسه های من كنار تو سلوك شد وبگذریم از خیلی حرفها كه خودت خوب میدانی بیا بیا و بهانه به دست بادمده كه قاصدكهای خیال را به بیراهه برند... بیراهه یعنی راهی كه انتهایش تو نیستی نترس نگاهم نمك گیرت نمیكند كمی دورتر اما همین حوالی باش چون خورشید بتاب... چون مهتاب بدرخش وچون باران ببار اما چون باد مرو... این رفتنت به شاعرشدنم نمی ارزد حامد رحمتی (اراكی اربابی) page 5 آقا اجازه آقا اجازه! این دو سه خط را خودت بخوان! قبل از هجوم سرزنش و حرف دیگران. آقا اجازه! پشت به من كرده قلبتان دیگر نمی دهد به دلم روی خوش نشان!. قصدم گلایه نیست، اجازه! نه به خدا! اصلا به این نوشته بگویید داستان. من خسته ام از آتش و از خاك، از زمین از احتمال فاجعه، از آخرالزمان! آقا اجازه! سنگ شدم، مانده در كویر باران بیار و باز بباران از آسمان - اهل بهشت یا كه جهنم؟ خودت بگو! - آقا اجازه! ما كه نه در این و نه در آن! ?یك پای در جهنم و یك پای در بهشت ? یا زیر دستهای نجیب تو در امان! آقا اجازه!............................ .......................................! باشد! صبور می شوم اما تو لااقل دستی برای من بده از دورها تكان... آقا اجازه خسته ام از اینهمه فریب! از های و هوی مردم این دنیای نا نجیب. آقا اجازه! پنجره ها سنگ گشته اند، دیوارهای سنگی از كوچه بی نصیب. آقا اجازه! باز به من طعنه می زنند عاشق ندیده های پر از نفرت رقیب. ?شیرین ?ی وجود مرا ?تلخ ? می كنند ?فرهاد ?های كینه پرست پر از فریب! آقا اجازه! ?گندم ? و ?حوا ? -بهان حامدرحمتی اراكی page 6 بنویس آن مرد در میان خنده هایت ناخدای كشتی بی بادبان دل گشتم چه كردی با دریا در میان خنده هایت ناخدای كشتی بی بادبان دل گشتم تپش طبل دوارزمین چه كردی با باد ببین ببین اكنون خود طوفانم تپش طبل دوارزمین آری آری خونم جوهر دوات تست بنویس آن مرد رسوا میكشد مرا به خیابانم میشكندكاسه ترس درسیاهی میشكندسكوت خاموشان در شورش وازگان آن مردآمد در میان خنده هایت ناخدای كشتی بی بادبان دل گشته ام چه كردی با دریا چه كردی با باد ببین ببین اكنون طوفانم تپش طبل دوارزمین رسوا میكشد مرا به خیابانم كاسه ترس میشكنددرسیاهی دیگر از شهرخاموش و تاریك نیست هراسی میشكندسكوت خاموشان در شورش وازگان صلح و آزادی بیكران آغوش تست امنیت زنجیرگیسوان تست آری آری خونم جوهر دوات تست بنویس آن مرد به خیابان می آید چشمهایت فانوس سینه ها تا افق باز عربده ها پروانه میزاید میشكندكاسه ترس درسیاهی دیگر از شهرخاموش و تاریك نیست هراسی میشكندسكوت خاموشان در شورش وازگان صلح و آزادی بیكران آغوش تست امنیت زنجیرگیسوان تست آری آری خونم جوهر دوات تست بنویس آن مرد به خیابان می آید مست تر از هرشب آشفته تر ازهر روز بهشتا ای خورشید زندگی افروز page 7 / 120 www.shereno.com تكرار اشباحی عارفانه عاشقانه فراموشت هست آغوش بینهایت را؟ از كدامین دگردیسی بربام گیس گلابتون افتاده ای؟ سوختم وآتشی در دلت برافروختم تبم را میخواهی؟ هزیانهایم را؟ كابوس بیهقی و جوینی را؟ درماندگی فرنگیس را؟ سیاوش بوالهوس نبود بادیدن پنجره های نقش بسته از سرما زمزمه كردندزمستان را دوست نداریم كه ناگاه چو آشوب تشویش آوارشد زیباست زمستان بدون ملكه برفی خوش نیست تابستان در میان آن همه عشوه دریافتند آنی كه همه بودش بود وجودمردم سلامی گفته برنبودمردم فصلها بهانه بود وعصمت سلوك قله معرفت نبود حامد رحمتی (اراكی اربابی) قبل از هرمدی سركش ومغرورطلوع كرده ای تمام وجودم خیس و تب كرده میلرزد از شراب نگاهت همه هیاهوی در یا را در بیخوابی به نویدپیك مرغان دریایی سحرمیكنم آشوب میشوم لنگرمیكشم با شتاب همه هوسها و وسوسه هایم را برسفره دیدار تو می آرایم تا در یك احساس نفس بكشیم حامدرحمتی اراكی page 9 اسكندر چیك چیك قطره های شكنجه خاموش در سرداب یخزده اندیشه چون دیوانگان در انكارم بلبلی مرده دردست زنده ای بی خانمان تائیس مشعلی دردست پیچیده تندیس لختش درشمدی سیاه مست میخواند شمع عاشق است زمین گردنیست پروانه ها توهمند خورشیدبه دور من میگردد میترسم و چون دیوانگان در انكارم تمام بودمانمان را اینگونه آتش میزنند آتش كه مقدس بودو بی مكان؟؟؟ چیك چیك قطره های شكنجه خاموش در سرداب سكوت یخزده اندیشه خاموش آرام فریاد كن طلاست عشقت نمیشكند حامدرحمتی

شنبه 10 تیر 1396 - 12:31:31 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت

آخرین مطالب


التفات کن


بزم مقرب


خواب نوشین


پنج اصل


لعنت ابدی و قصاید امشب و غزلها


آینه سایه پوشید در قهقه افتاد


طوفان


گل نرگس نفس نفس منصور


بادکردن پوست زمان


شعرمحرم بحران دستها از حامدرحمتی


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

60264 بازدید

126 بازدید امروز

55 بازدید دیروز

447 بازدید یک هفته گذشته

Powered by gegli.com

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

این وبلاگ به وسیله شبکه اجتماعی نخبگان گوهردشت (گگلی) ایجاد شده است

برای ااطلاعات بیشتر و عضویت در اولین شبکه اجتماعی ایران اینجا را کلیک کنید

ورود به گوهردشت