gegli

پرندهء آتش

× تاريخچه پروازواينكه آدمي به چندصورت پروازميكند
×

آدرس وبلاگ من

ashiyaneh.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/ahamed

شعر زيباي عقاب از دكتر خانلري

گشت غمناک دل و جان عقاب

چون ازو دور شد ایام شباب

گشت غمناک دل و جان عقاب

چون ازو دور شد ایام شباب

دید كش دور به انجام رسید

آفـتـابـش بــه لـب بـام رسید

بایـد از هستی دل بـرگــیرد

ره سـوی كشـور دیـگـر گـیرد

خواست تا چاره ی ناچار كند

دارویـی جـویــد و در كـار كنـد

صبحگاهی ز پی چـاره ی كـار

گشت بر باد سبك سیر سوار

گله كاهنگ چرا داشت به دشت

ناگه از وحشـت پر ولـولـه گشت

وان شبان بیــم زده دل نـگران

شـد پـی بـره ی نـوزاد دوان

كبـك در دامـن خـاری آویخـت

مــار پـیچید و بـه سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه كرد و رمید

دشت را خط غباری بكشید

لیك صیاد سر دیگر داشت

صی! ! د را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ی مرگ نه كاریست حقیر

زنـده را دل نشـود از جـان سیر

صید هر روز به چنگ آمد زود

مگـر آن روز كه صـیــاد نـبـود

آشیان داشت در آن دامن دشت

زاغكی زشت و بداندام و پلشت

سنگها از كف طفلان خورده

جان ز صد گونـه بلا در بـرده

سالها زیسته افزون ز شمار

شكـم آكنـده ز گنـد و مـردار

بـر سـر شـاخ ، ورا دیــد عـقـاب

زاسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت كای دیده ز ما بس بیداد

بـا تو امروز مرا كار افتاد

مشكلی دارم اگر بگشایی

بكنـم آنچـه تو می فرمایی

گفت ما بنـده ی درگاه توییم

تا كه هستیم هواخواه توییم

بـنده آماده بود فرمان چیست؟

جان به راه تو سپارم جان چیست

دل چو در خدمت تو شاد كنم

ننگم آیـد كه ز جـان یـاد كنم

این همه گفت ولی در دل خویش

گـفتگویی دگـر آورد به پیـش

كاین ستمكار قوی پنجه كنون

از نیـاز است چنین زار و زبـون

لیـك ناگه چـو غضبنـاك شود

زو حساب من و دل پاك شود

دوستی را چو نباشد بنیاد

حـزم را بایـد از دست نـداد

در دل خویش چو این رای گزید

پـر زد و دورتـرك جای گـزیـد

زار و افسرده چنین گفت عقاب

كه مرا عمـر حبابی است بر آب

راست است اینكه مرا تیزپر است

لیك پرواز زمان تـیزتـر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

بـه شـتاب ایام از مـن بگذشـت

گرچه از عمر دل سیری نیست

مـرگ می آید و تدبیـری نیست

من و این شهپر و این شوكت و جاه

عمـرم از چیست بـدین حد كوتاه؟

تو و این قامت و بـال نـاســاز

به چه فن یافته ای عمر دراز؟

پـدرم از پـدر خویـش شنیـد

كه یكی زاغ سیه روی پلید

با دو صد حیله به هنگـام شكـار

صد ره از چنگش كرده ست

فرار پـدرم نیـز به تو دست نیافت

تا به منزلگه مقصود شتافت

لیك هـنـگام دم باز پـسـین

چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سـر حـسرت با من فرمود

كاین همان زاغ پلید است كه بود

عمـر من نیـز به یـغـمــا رفتـه است

یك گل از صد گل تو نشكفته است

چیست سرمایه ی این عمر د راز؟

رازی اینجاست تو بگشـا این راز

زاغ گفت ار تو در این تدبیری

عهد كن تا سخنـم بپـذیـری

عمرتان گر كه پـذیـرد كم و كـاست

دیگری را چه گنه كاین ز شماست

زآسمـان هیـچ نیاییـد فــرود

آخر از این همه پرواز چه سود؟

پدر من كه پس از سیصد و اند

كـان انـدرز بُـد و دانـش و پـنــد

بارها گفت كه بر چرخ اثیر

بادها راست فـراوان تأثیـر

بـادها كـز زبـر خـاك وزنــد

تن و جان را نرسانند گزند

هرچه از خاك شوی بالاتـر

باد را بیش زیانست و ضرر

تا بدانجا كه بر اوج افلاك

آیت مرگ بود پیك هلاك

زاغ را مـیـل كـنـد دل بـه نشیـب

عمر بسیارش ازآن گشته نصیب

دیگر این خاصیت مردار است

عمر مردارخوران بسیار است

خیــز و زیـن بیش ره چـرخ مپـوی

طعمه ی خویش بر افلاك مجوی

نـاودان جایگهی سخت نكوست

به ازآن كنج حیاط و لب جوست

من كه صد نكته ی نیكو دانم

راه هـر بــرزن و هـر كـو دانـم

آ شیـان در پـس بـاغـی دارم

اندر آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده ی الوانی هست

خوردنـی های فـراوانـی هست

******* آنچه زان زاغ چنین داد سراغ

گنــدزاری بـود انـدر پـس بـاغ

بوی بد رفته ازان تا ره دور

معدن پشه ، مقـام زنـبـور

آن دو همراه رسیـدنـد از راه

زاغ بر طعمه ی خود كرد نگاه

گفت خوانی كه چنین الوان است

لایـق محـضـر ایـن مـهـمــان است

می كنم شكر كه درویش نیم

خجل از مـاحضــر خویـش نیم

گفت و بنشست و بخورد ازآن گند

تا بیاموزد از او مهمان ، پـند

******* عمـر در اوج فلك برده به سر

دم زده در نفـس بـاد سحـر

ابـر را دیـده به زیـر پـرخويش

  حیوان را همه فرمانبر خویش

سینه ی كبك و تذرو و تیهـو

تازه و گرم شده طعمه ی او

بــارها آمده شادان ز سـفر

به رهش بسته فلك ، طاق ظفر

اینك افتاده در این لاشه و گند

بـاید از زاغ بـیاموزد پـند

بوی گندش دل و جان تـافته بود

حال بـیـمــاری دق یــافتــه بــود

دلـش از وحشـت و بـیـــزاری ، ریـش

گیج شد بست دمی دیده ی خویش

یـادش آمد كه در آن اوج سپـهــر

هست پیــروزی و زیبـایـی و مهر

شـادی ونصرت و فتـح و ظفـراست

  نـفــس خرم  بـاد سـحـر اسـت

دیده بگشود و به هر سو نگریست

دیــد گـردش اثـری زیـنــهــا نیست

هرچه بود از همه سو خواری بود

وحشـت و نـفـرت و بـیــزاری بـود

بـال بـر هم زد و برجست از جـا

گفت كای دوست ببخشای مـرا

سالها باش و بدین عیش بساز

تو و مردار ، تو و عـمــر دراز

من نیـم درخور ایـن مهمـانـی

گـنــد و مــردار ، تـو را ارزانــی

گـر در اوج فـلـكـم بـایـد مُــرد

عمر در گند به سر نتوان برد *******

شهپــر شـاه هـوا اوج گــرفـت

زاغ را دیده بر او مانده شگفت

ســوی بالا شـد و بالاتــر شـد

راست با مهر فلك هم بر شد

لحظه ای چند بر این لـوح كبــود

نقطه ای بود و سپس هیچ نبود!

عــقـــاب سروده ی دكتر پرویز ناتل خانلری تقدیم شده به نویسنده ی بزرگ صادق هدایت این سروده از شاهكارهای مسلم شعر فارسی به شمار می آید!كمتر كسی می داند كه دكتر پرویز ناتل خانلری ، شعر عقاب را برای صادق هدایت سروده است ، برای او كه چون عقاب ، آزاد و در بلندیها زیست و چون زاغان زمانه ی خویش ، تن به مردارخواری و فرومایگی نداد 

پنجشنبه 6 تیر 1392 - 12:24:41 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
نظر ها

http://parisamotahari.gegli.com

ارسال پيام

پنجشنبه 6 تیر 1392   2:54:41 PM

forest fairy in white - creature, lovely, beautiful, green, white, woman, forest, fantasy, amazing, pretty

آخرین مطالب


التفات کن


بزم مقرب


خواب نوشین


پنج اصل


لعنت ابدی و قصاید امشب و غزلها


آینه سایه پوشید در قهقه افتاد


طوفان


گل نرگس نفس نفس منصور


بادکردن پوست زمان


شعرمحرم بحران دستها از حامدرحمتی


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

61046 بازدید

21 بازدید امروز

38 بازدید دیروز

227 بازدید یک هفته گذشته

Powered by gegli.com

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Rss Feed

Advertisements

این وبلاگ به وسیله شبکه اجتماعی نخبگان گوهردشت (گگلی) ایجاد شده است

برای ااطلاعات بیشتر و عضویت در اولین شبکه اجتماعی ایران اینجا را کلیک کنید

ورود به گوهردشت